پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - مروري تاريخي بر اسلام و دموكراسي آزاديخواهانه

مروري‌ تاريخي ‌بر اسلام ‌و دموكراسي ‌آزادي‌خواهانه


برناردلوئيس ١
ترجمه:فرهادساساني

در يك بحث كوتاه درباره‌ي موضوعات بزرگ، به سادگي با سوء استفاده يا سوء تعبير از برخي از واژه‌هايي كه استفاده مي‌شوند، گمراه مي‌شويم. از اين رو، بايد نخست منظورم را از اسلام و «مردم سالاري آزادي خواهانه» [دموكراسي ليبرال [بيان كنم.
مردم سالاري واژه‌اي است كه اين روزها خيلي از آن استفاده و حتي سوء استفاده مي‌شود. اين اصطلاح معاني زيادي دارد و در جاهاي تعجب انگيزي مطرح شده است: اسپانياي ژنرال فرانكو، يونانِ كلنل‌ها، پاكستانِ ژنرال‌ها، و اروپاي شرقيِ كميسرها؛ و معمولاً پيشوند اين اصطلاح صفت‌هاي حالتي چون «هدايت شده»، «پايه»، «ارگانيك»، «مردمي» يا نظير آن بوده است كه كاربرد اين صفات اضافه شده جنبه‌ي رقيق كردن آن، انحراف معنا يا حتي حفظ كردن معناي اين واژه بوده است.
اين نوع مردم سالاري‌اي كه درباره‌ي آن صحبت مي‌كنم، هيچ كدام از اينها نيست. منظور من از مردم سالاريِ آزادي‌خواهانه، عمدتا شيوه‌ي كليِ گزينش يا بركناري حكومت‌هايي است كه در انگلستان به وجود آمدند و سپس در ميان مردمانِ انگليسي زبان و غيره گسترش يافت.
شايد بهترين معيار موجودي كه مي‌توان بر اساس آن حضور نوع مردم سالاري مد نظر من را سنجيد، اين حكم ساموئل هانتينگتون باشد كه زماني يك كشور را مردم سالار مي‌دانيم كه تغيير در حكومت را از طريق انتخابات انجام داده باشد. پس منظورم از مردم سالاري دستگاهي سياسي است كه حكومتِ آن مي‌تواند با انتخابات تغيير كند، بر عكسِ نظامي سياسي كه در آن حكومت، انتخابات را تغيير مي‌دهد.
امريكايي‌ها مردم سالاري و پادشاهي را اصطلاحاتي ناسازگار مي‌دانند، اما در اروپا، مردم سالاري در پادشاهي‌هاي مشروطه بهتر از كار درآمده است تا در جمهوري‌ها. فهرست كردن آن دسته از كشورهاي اروپايي كه مردم سالاري در آنها پيوسته و بي وقفه در مدتي طولاني توسعه يافته است، و تمام قرائن نشان مي‌دهد كه در آينده‌اي قابل پيش‌بيني هم چنان ادامه خواهد يافت، آموزنده است. فهرست چنين كشورهايي كوتاه است و همه‌ي آنها، به جز يكي، پادشاهي هستند. آن يك استثنا ـ سوئيس ـ از اين نظر مانند ايالات متحده است كه به سبب شرايط خاصش موردي خاص است. در جمهوري فرانسه، كه بيش از دو سده‌ي پيش در نتيجه‌ي انقلاب به وجود آمد، حركت مردم سالاري با وقفه‌ها، بازگشت‌ها و انحرافاتي مواجه شده است. در بيش‌تر ديگر جمهوري‌هاي اروپا، و از اين نظر در مابقي جهان، اين حالت به نسبت بدتر است.
در تمام اينها، ممكن است درسي براي خاورميانه وجود داشته باشد؛ جايي كه هنوز سلسله‌هاي پادشاهي قدرت خود را حفظ كرده‌اند. ناب‌ترين كشور عربي و مسلمان خاورميانه، عربستان سعودي، نام و هويت خود را از سلسله‌ي بنيان گذار و حاكم خود مي‌گيرد. امپراتوري عثماني، متأخرترين و با دوام‌ترين امپراتوري اسلامي نيز اين چنين است. حتي رهبران انقلابي تندرويي چون حافظ اسد در سوريه و صدام حسين در عراق هم كوشيدند جانشيني پسران‌شان را تثبيت كنند. در فرهنگي سياسي كه فشار مشروعيت بر سلسله‌ها خيلي زياد است، ممكن است مردم سالاري در برخي جاها با همراه شدن با آن و نه قرار گرفتن در برابرش بهتر از كار درآمده باشد.
اصطلاح ديگر، يعني «اسلام» نيز چندين معنا دارد: به يك تعبير، اسلام به ديني (نظامي از باورها، عبادات، اصول اعتقادي، آرمان‌ها و انديشه‌ها) دلالت مي‌كند كه به خانواده‌ي اديان تك خدايي صاحب كتاب تعلق دارد كه يهوديت و مسيحيت را در بر مي‌گيرد؛ امّا به تعبيري ديگر، يعني كل تمدني كه زير لواي اين دين رشد كرده است؛ چيزي مانند آنچه از عالم مسيحيت (Christendom) مد نظر داريم.
وقتي در غرب امروز از هنر مسيحي صحبت مي‌كنيم، منظورمان هنر وقفي و هنر ديني است، اما اگر از هنر اسلامي صحبت كنيم، منظورمان هر هنري است كه مسلمانان يا حتي غير مسلمانان در تمدن اسلامي به وجود آوردند، در واقع، مي‌توان هنوز از اخترشناسي اسلامي و شيمي اسلامي و رياضيات اسلامي به معناي اخترشناسي، شيمي و رياضياتي سخن به ميان آورد كه تحت لواي تمدن اسلامي به وجود آمده است كه هيچ گونه اخترشناسي يا شيمي يا رياضيات «مسيحيِ» مطابق با آن، وجود ندارد.
در هر كدام از اين اصطلاحات، اسلام به معناي دين و به معناي تمدن، خود انواع زيادي دارد. اگر از اسلام به عنوان پديده‌اي تاريخي صحبت كنيم، از اجتماعي سخن مي‌گوييم كه اكنون تعداد نفراتش بيش از يك ميليارد نفر است و بيش‌ترشان در امتداد هلال وسيعي در حدود ١٠٠٠٠ مايل فاصله‌ي ميان مراكش تا ميندانائو گسترده شده‌اند؛ و تاريخي چهارده قرني دارند؛ و با مشخصه‌ي ٥٣ حاكميتي، كه در حال حاضر به سازمان كنفرانس اسلامي تعلق دارند. بنا به دلايلي روشن، رسيدن به تعميمي معتبر در مورد واقعيتي اين چنين، پيچيدگي و بي نهايت (اگر نه ناممكن) دشوار است.

تاريخ و سنت
نگاه اوليه به اين سابقه‌ي تاريخي اميد بخش نيست. مناطق عمدتا مسلمان نشين به ندرت داراي حكومت‌هاي مردم‌سالاري هستند كه عملاً وجود داشته باشند. در واقع، از ٥٣ كشورِ عضو سازمان كنفرانس اسلامي، تنها تركيه در آزمون مردم‌سالاري هانتينگتون قبول مي‌شود و از بسياري جهات يك مردم سالاري پر مشكل است. از ميان ديگر كشورها، مي‌توان جنبش‌هاي مردم سالارانه و در برخي موارد حتي تحولات مردم سالارانه‌ي نويد بخشي را يافت، ولي واقعا نمي‌توان گفت حتي به اندازه‌ي جمهوري تركيه هم مردم‌سالاري را رعايت مي‌كنند.
در طول تاريخ، رايج‌ترين رژيم در دنياي اسلام فرد سالاري (Autocracy) بوده است، كه نبايد آن را با استبداد (Despotism)اشتباه گرفت. عرفِ غالب سياسي فرمان دادن و اطاعت كردن بوده است و در روزگار كنوني نيز به جاي تضعيف اين مسئله، شاهد تقويت آن هستيم، حال كه محدوديت‌هاي سنتيِ فرد سالاري كم شده است و شيوه‌ها و فن آوري نوين ابزار مراقبت، سركوب و ثروت اندوزي را در اختيار حاكمان قرار داده است و حكومت‌ها كم‌تر از قبل به محبوبيت مردمي وابستگي دارند. اين مسئله به ويژه در مورد حكومت‌هايي كه از عوايد نفت ثروتمند شده‌اند صدق مي‌كند.
مسئله‌ي فرهنگي و تاريخيِ شايانِ ذكرِ ديگر، نبودن مفهوم شهروندي (Citizenship) است. در عربي، فارسي يا تركي هيچ واژه‌اي براي «Citizen»٢ [شهروند]وجود ندارد. اصطلاح هم خانواده‌اي كه در هر يك از اين زبان‌ها به كار مي‌رود، فقط معناي «هم وطن» يا «هم ميهن» دارد كه هيچ يك از معاني ضمني واژه‌ي انگليسي «Citizen» را ندارد. اين واژه از Ciris لاتين مشتق شده است و مفهوم Polites يوناني، به معناي كسي كه در امور polis مشاركت مي‌كند، را دارد. اين واژه در عربي و ديگر زبان‌ها وجود ندارد؛ زير انديشه‌ي آن ـ يعني شهروند به عنوان مشاركت كننده و شهروندي به عنوان مشاركت ـ وجود ندارد.
اما در عين حال، مي‌توانيم عناصري را در شرع و سنت اسلامي بيابيم كه مي‌تواند به ايجاد شكلي از مردم سالاري كمك كند. اسلام به ادبيات سياسي خود مي‌بالد. از همان دوران اوليه، علماي شرع مقدس، فيلسوفان، فقها و غيره به دقت در مورد ماهيت قدرت سياسي و شيوه‌هاي كسب، استفاده و شايد محروميت از قدرت سياسي، و نيز وظايف و مسئوليت‌ها و حقوق و امتيازات دارندگان، انديشيدند.
سنت اسلامي قويا حكومت خودكامه را رد مي‌كند. فقهاي سنتي نهاد مركزي حاكميت در دنياي سنتي اسلام را قرار دادي و اجماعي تعريف مي‌كنند تا خليفه را از حاكم مستبد جدا كنند. اجراي قدرت سياسي، قرار دادي تلقي و معرفي مي‌شود كه تقيّد دو جانبه‌ي ميان حاكم و رعيت را به وجود مي‌آورد. رعايا مقيد به اطاعت از حاكم و انجام فرمان‌هاي او هستند، ولي حاكم نيز نسبت به رعايا وظايفي مشابه وظايف مشخص شده در بيش‌تر فرهنگ‌ها دارد.
اگر حاكم نتواند به تعهداتش عمل كند يا پس از مدتي عمل نكند، اين قرارداد باطل مي‌شود؛ اگر چه به ندرت چنين وضعيتي اتفاق افتاده است. بنابراين، در ديدگاه سنتي اسلام، در حكومت نيز عامل رضايت وجود دارد.
احاديث بسياري اطاعت را تعهد هر رعيتي مي‌دانند، ولي برخي از آنها به استثناهايي نيز اشاره مي‌كنند، براي مثال، حديثي مي‌گويد «از مخلوق عليه خالقش فرمان نپذيريد»؛ به عبارت ديگر، از فرمان بشري كه قانون الاهي را نقض مي‌كند، اطاعت نكنيد. حديثي ديگر نيز به همين ترتيب مي‌گويد «ملزم به اطاعت از گناه نيستيد». يعني اگر حاكم به كاري گناه آلود فرمان داد، تعهدِ به فرمان برداري، از بين مي‌رود. شايان ذكر است اين گونه رواياتِ پيامبر(ص) صرفا به حق نافرماني اشاره نمي‌كند (كه اين شبيه تفكر سياسي غرب است) بلكه به وظيفه‌اي الاهي براي نافرماني اشاره دارد.
وقتي از سطح يك اصل تا قلمروي چيزي كه واقعا اتفاق افتاده پايين مي‌آييم، صد البته وضع فرق مي‌كند و هم چنان مسئله‌ي اصلي باقي است. در فرهنگ اسلامي عناصري وجود دارد كه حامي ايجاد نهادهايي مردم سالار هستند.
يكي از سخناني كه به پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نسبت داده مي‌شود اين است كه «اختلاف نظر در ميان امت من نشانه‌ي لطف خداوند است.» به عبارت ديگر، بايد از تنوع استقبال كرد و نه از سركوب. نمونه‌ي اين نگرش، پذيرش چهار مكتب متفاوت فقه اسلامي توسط مسلمانان سنتي است. حتي امروزه مسلمانان معتقدند شرع مقدس الهام گرفته و هدايت شده از طرف خداوند است، با اين حال در ارتباط با اين قانون، چهار مكتب فكري بسيار متفاوت وجود دارد. اين انديشه كه مي‌توان در عين متفاوت بودن، معتقد نيز بود، اصل تنوع پذيري و تحمل دو جانبه‌ي اختلاف نظري را به وجود مي‌آورد كه مطمئنا نمي‌تواند براي حكومت پارلماني بد باشد.
نكته‌ي پايانيِ شايان ذكر در اين باره، تاكيد اسلام بر ويژگي‌هاي دوگانه‌ي شأن و خشوع است. رعايا ـ حتي پست‌ترين رعايا ـ در ديدگاه سنتي اسلامي داراي شأن و مرتبه‌ي شخصي هستند و حاكمان بايد از تكبر بپرهيزند. طبق رسم عثماني‌ها، زماني كه سلطان مقامات ارشد حكومت را در روزهاي مقدس مي‌پذيرفت، به نشانه‌ي احترام به قانون براي استقبال از آنها مي‌ايستاد. وقتي سلطاني جديد بر تخت مي‌نشست، با فرياد «سلطان، مغرور مباش! خدا بزرگ‌تر از تو است!» به او سلام مي‌كردند.

نفوذ غرب
تا هزار سال، رابطه‌ي تمدن اسلامي با مسيحيت رابطه‌ي سلطه بود. از دست دادن اسپانيا و پرتغال در دورترين حاشيه‌ي غربي، تاثير اندكي بر سرزمين‌هاي مركزي اسلام داشت و اين مسئله با پيشروي به سمت قلب قاره‌ي اروپا جبران شد. در ١٦٨٣، سپاهي از عثماني كنار دروازه‌هاي وين اردو زد. پيشتر در سده‌ي هفدهم، دزدان دريايي شمال آفريقا تا جزاير بريتانيا به سمت شمال يورش برده بودند، اما در اوايل سده‌ي نوزدهم، با رشد قدرت اروپا اقتدار مسلمانان آشكارا كاهش يافت. مسلمانان، كه خود را هدف تسخير و استعمار مي‌ديدند، طبيعتا به فكر افتادند كه ببينند اشتباه از كجا بوده است. اسلام هميشه در امور دنيوي موفق بوده است. بر خلاف بنيان گذار مسيحيت كه به صليب كشيده شد و پيراونش شاهد بودند كه دين‌شان، پس از اين كه قرن‌ها اقليتي آزار ديده بودند، دين رسمي امپراتوري روم شد، محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در دوران زندگي خود حكومت را پايه گذاري كرد و در مقامِ حاكم، ماليات جمع كرد، عدالت گسترد، قوانين را اشاعه داد، سپاهيان را فرماندهي كرد، و جنگ كرد و صلح نمود.
مسلمانان فرهيخته، كه از توان تازه‌ي رقباي اروپايي‌شان ناراحت بودند، مي‌پرسيدند: «آنها چه كار درستي مي‌كنند و ما چه كار اشتباهي مي‌كنيم يا اصلاً كاري نمي‌كنيم؟» حكومت مشروطه‌ي منتخب از اولويت برخوردار بود. سده‌ي نوزدهم شاهد افزايش مجالس منتخب در تعدادي از كشورهاي اروپايي بود و مردم سالاري به تعبير كنوني ما در حال جا افتادن بود. بسياري از مسلمانان گمان مي‌كردند سرّ اين كارهاي بسيار عجيب و غريب غربيان، در ثروت و قدرت غرب است و اميدوار بودند با به كارگيري قوانين اساسي و ايجاد مجامع منتخب در جهان اسلام، توازن تمدن‌ها را بازگرداند.
عادت كردن به اين فكر آسان نبود؛ نخستين مسافران مسلمان غرب از بيش‌تر آنچه مي‌ديدند بدشان مي‌آمد. اولين شرح مفصل در مورد انگلستان توسط يك مسافر مسلمان، گزارشِ جالبِ ميرزا ابوطالب خان، فردي ترك و فارس ساكن لكنهو است كه بين سال‌هاي ١٧٩٨ تا ١٨٠٣ در انگلستان زندگي مي‌كرد. وي مجلس عوام را در حال كار ديده بود؛ توصيفاتش روشنگر است. نمايندگان حكومت و مخالفي كه در مجلس روي نيمكت‌هايشان رو به روي يك ديگر مي‌نشستند، او را به ياد درختان پر از طوطي‌اي مي‌انداخت كه بر سر هم جيغ مي‌زدند؛ صحنه‌اي كه در وطنش، هندوستان عادي بود. وقتي دريافت هدف اين جمع پر سر و صدا وضع قانون بوده است، شگفت زده شد. او چنين به خوانندگانش توضيح داد كه انگليسي‌ها قانون الاهي را نپذيرفته‌اند و از اين رو مطابق با تجربه‌ها و نيازهاي زمان‌شان به وضع قانون براي خود، اقدام مي‌كنند.
گزارش‌هاي بعدي نگاه مثبت‌تري دارند. نخستين هيئت از دانشجويان مصري در سال ١٨٢٦ به فرانسه رفتند. شيخ آنها، كه از الازهر بود، چيزهاي زيادي فرا گرفت (احتمالاً بيش از شاگردان زير دستش) و كتاب درخوري درباره‌ي پاريس به رشته‌ي تحرير درآورد. در اين كتاب درباره‌ي مجلس ملّي، آزادي مطبوعات و موارد ديگر بحث كرد و به اين نكته‌ي خيلي ظريف اشاره نمود كه وقتي فرانسوي‌ها از آزادي سخن مي‌گويند تقريبا معناي همان چيزي را مي‌دهد كه مسلمانان از عدالت مد نظر دارند. با اين بينش، درست به هدف، يعني تفاوت مهم بين فرهنگ اروپايي و همتاي اسلامي‌اش زد.
براي مسلمانان، كاربرد واژه‌ي «آزادي»، به مثابه‌ي يك اصطلاح سياسي، بدعتي وارداتي بود كه به زمان انقلاب فرانسه و ورود ژنرال ناپلئون بناپارت به مصر در سال ١٧٩٨ بازمي‌گشت. پيش از آن اين اصطلاح تنها معناي ضمني حقوقي و اجتماعي داشت و صرفا به معناي شرط برده نبودن بود. همان طور كه شيخ الازهر بيان داشته است، براي انديش‌مندان مسلمان، عدالت آرمان و مبنايي است كه بر اساس آن مي‌توان حكومت‌هاي خوب را از بد تشخيص داد.
در نيمه‌ي دوم سده‌ي نوزدهم، حاكمان مسلمان به اين فكر افتادند كه قانون اساسي چيزي است كه هيچ ملّتِ خوش لباسي نمي‌تواند بدون آن سر كند. درست همان گونه كه آقايان جامه‌ي سنتي را كنار گذاشته و كتِ فراك، كراوات و شلوار غربي، تن كردند، حكومت نيز قانون اساسي و قوه‌ي مقننه‌ي منتخب را به عنوان ساز و برگي ضروري بر خود پوشاند.
با اين حال، انديشه‌ي آزادي ـ به معناي توانايي مشاركت در شكل دهي، هدايت و حتي بركناري و جايگزيني قانوني حكومت ـ بيگانه باقي ماند. روشن است كه اين تعبير، كه به منطق دروني مشروطيت و مجلس گرايي تعلق دارد، براي حكومت‌هاي فرد سالار موروثي، كه نمي‌توانند آن را بپذيرند و در عين حال هماني بمانند كه هستند، تعبيري مشكل زا است. پس مسئله‌ي واقعي اين بود كه آيا قوانين اساسي، انتخابات و مجالس ـ ساز و برگ نهادينه‌ي مردم سالاري ـ تنها همين است يا واقعا ابزاري مي‌شود كه مردم بتوانند با استفاده‌ي از آن حق اظهار نظر در حكومت را داشته باشند.
نخستين انتخابات جدي در دنياي اسلام براي انتخاب مجلسِ مورد نظرِ قانون اساسي عثماني در سال ١٨٧٦ برگزار شد. هدف از اين مجلس بي شك داشتن پيكره‌اي مطيع بود كه به صورت تشريفاتي بر سلطه‌ي سلطان صحّه گذارد، ولي طولي نكشيد كه مجمع نمايندگان فكر مستقلي يافت. در ١٣ فوريه‌ي ١٨٧٨ تا آن جا پيش رفتند كه خواستار آن شدند تا سه وزيري كه اتهامات خاصي عليه‌شان بيان شده بود، براي دفاع از خودشان در مجلس حاضر شوند. روز بعد، سلطان در پاسخ به آنها مجلس را منحل كرد و اعضايش را به خانه فرستاد. مجلس تا يك سال پس از انقلاب ترك‌هاي جوان در سال ١٩٠٨ تشكيل نشد. اين مرحله نيز دوران كوتاهي بود و كودتايي نظامي به ميان دوره‌ي پر آشوب حاكميت پارلماني پايان داد.
از آن زمان به بعد، مجلس گرايي در دنياي اسلام وضعيت خيلي خوبي نداشته است. اغلب اوقات انتخابات بيش‌تر مراسمي بود كه براي تاييديه گرفتن و نماد انتخابي كه پيش‌تر با ابزاري ديگر به دست مي‌آمد، اكنون جلوه‌ي قانوني مي‌يافت؛ چيزي شبيه مراسم آغاز رياست جمهوري در ايالات متحده يا تاج گذاري در بريتانيا ـ نه راهي براي انتخاب يك حكومت، البته هميشه اين طور نبوده است. موقعيت‌ها و مواردي بوده است كه انتخابات معنا يافته است و هر چه از سده‌ي نوزدهم به سده‌ي بيستم برويم، علي رغم وجود (يا شايد به سبب) برخي حركت‌هاي ريشه‌ايِ در جهت مخالف، تعداد اين نوع انتخابات بيش‌تر شده است.

طبقه بندي تقريبي رژيم‌ها
معضل ديگر در مورد اصطلاح «آزادي» ميراث امپرياليسم است. وقتي بيگانگان بر بخش اعظم ـ اگر نه همه جهان اسلام ـ سلطه يافتند، آزادي عمدتا، معناي استقلال جمعي يا ملّي يافت، بدون اين كه به جايگاه فردي در حكومت شهروند مدار (Body politic) اشاره‌اي شود.
اكثر كشورهاي جهان اسلام امروز از تسلط بيگانگان آزادند، ولي در داخل آزاد نيستند؛ آنها داراي حاكميّت‌اند، ولي فاقد مردم سالاري‌اند، اما اين فقدان مشترك، وجود تفاوت‌هاي بسيار زياد ميان آنها را منتفي نمي‌سازد. جوامعِ عمدتا مسلمان (همان طور كه ديديم تركيه يك استثناي بزرگ است) تحت حاكميت انواع مختلفي از رژيم‌هاي اقتدارگرا، خودكامه، مستبد، ستم‌گر و تماميت خواه هستند. طبقه بندي تقريبي آنها پنج مقوله را شامل مي‌شود:

١) فرد سالاري‌هاي سنتي؛
اينها كشورهايي هستند مثل عربستان سعودي و شيخ نشين‌هاي خليج [فارس] كه رژيم‌هاي موروثي تثبيت شده‌ي آنها بر كاربردِ رسم و رسوم و تاريخ سنتي آنها، تكيه دارند. اين رژيم ماهيتا سخت فرد سالارند، ولي همان سنت‌هايي كه از آنها حمايت مي‌كنند دست و پاگير آنها نيز هستند: مشروعيت‌شان تا حد بسيار زيادي به مقبوليت‌شان بستگي دارد و سركوب خيلي آشكار آن را از بين مي‌برد، اما چون پشتوانه‌هاي‌شان ـ كه تا حدي بر اثر انديشه‌ها و نيروهاي جديد تضعيف شده‌اند ـ كاملاً آن چيزي كه بودند، نيستند. حاكمان از ابزار نو براي كمك به حفظ خودشان استفاده مي‌كنند، ولي همين ابزار ـ به ويژه رسانه‌هاي ارتباطي الكترونيك ـ اكنون در دسترس كساني است كه قصد دارند نظام‌هاي موجود را سرنگون سازند.
انقلاب ايران، كه شاه را در سال ١٩٧٩ سرنگون كرد، نخستين انقلاب الكترونيك در تاريخ بود، اما آخرين نخواهد بود. وقتي [امام] خميني در ايران بود، نمي‌توانست كاري بكند و در عراق، در نزديكي ايران، نيز كار چنداني نمي‌توانست بكند، ولي هنگامي كه به پاريس رفت، شروع به ضبط نوار صوتي كرد و از طريق سيستم تلفن مستقيمي كه شاه نصب كرده بود با ايران تماس گرفت و مخاطبان گسترده‌اي يافت، كه نتايج آن را خيلي خوب مي‌دانيم. تلويزيون ماهواره‌اي، دستگاه نمابر و پست الكترونيك همه مي‌توانند پيام قيام را، به طرقي كه كنترل يا مهار آن دشوار باشد، منتقل كنند.
٢) فرد سالاري‌هاي امروزين؛
اينها رژيم‌هايي هستند كه ما را به خصوص به ياد اردن، مصر و مراكش مي‌اندازند و ريشه در فردسالاري سنتي دارند، ولي گام‌هاي بزرگي به سوي نو شدن و مردمي (دموكراتيك) شدن برداشته‌اند. هيچ يك از اين كشورها با توصيفي كه در بالا از مردم سالاري آزادي خواهانه ارايه شد، مطابقت ندارد، ولي هيچ يك از آنها نيز يك حكومت فرد سالاري كامل نيست. همه آنها به سوي آزادي بيش‌تر پيش مي‌روند. ممكن است دشواري‌ها، موانع و مشكلات فراوان باشد، ولي مسيرِ اصليِ تغيير، روشن است.
٣) ديكتاتوري‌هاي فاشيست مانند؛
اين رژيم‌ها، به ويژه حكومت‌هاي بعثي، از الگوي فاشيسم اروپايي تقليد كرده‌اند. در خصوص مرام، عملكرد و سبك، تا حد زيادي مديون الگوي بينتو موسيليني و تا حد كم‌تري آدولف هيتلر هستند.
٤) رژيم‌هاي اسلامي
اكنون دو نمونه از آنها موجود است: ايران و سودان. ممكن است رژيم‌هاي ديگري نيز، شايد در افغانستان يا الجزاير، به وجود آيند، در مصر جنبش اسلامي تند روي قدرت‌مندي وجود دارد، ولي طبقه سياسي مصر نيز استعداد چشم‌گيري در حفظ قدرت خود دارد. از اين گذشته، در مورد خطر تند روي اتحاد اسلام براي اين دولتِ حاكم، زياد اغراق شده است. [امام] خميني مي‌گفت هيچ مرزي در اسلام وجود ندارد، ولي او نيز در قانون اساسي تصريح كرد كه رئيس جمهور اسلامي ايران بايد متولد ايران و ايراني الاصل باشد. درباره‌ي عملكرد خود [امام] خميني ـ چه رسد به جانشينانش ـ عنصر ايراني بودن هم چنان مهم باقي مانده است. در جاهاي ديگر، حتي متحجرترين گروه‌هاي اسلامي نيز، به همين ترتيب تمايلي به قرار دادن تماميت ملّي يا ارضي خود در يك كل بزرگ‌تر را ندارند.
٥) جمهوري‌هاي آسياي مركزي؛
آخرين گروه از كشورها، كه بيش‌تر بر اساس تاريخ و جغرافيا طبقه بندي مي‌شوند تا نوع رژيم، شش جمهوري شوروي سابق با جمعيت‌هايي تقريبا مسلمان هستند، كه گاه امروزه آنها را «پنج ستان» به اضافه‌ي آذربايجان مي‌شناسند. به خود جرات نمي‌دهم كه رژيم اين كشورها را توصيف كنم، ولي تنها مي‌گويم گويي براي رها شدن از اربابان سلطنتي پيشينشان دچار همان مشكلاتي مي‌شوند كه مصريان، مردم آفريقاي شمالي، سوري‌ها و عراقي‌ها پيش‌تر در همين قرن با اربابان پيشين خود داشتند. پس از به رسميت شناختن استقلال، دوران آشفتگي پس از امپراتوري، مداخله، پيمان‌ها، امتيازات و توافق‌هاي بنيادين نابرابر و غيره از راه مي‌رسد، البته تفاوت بزرگ اين زمان اين است كه مردمان مستعمره‌ي سابق نه با لندن يا پاريس، بلكه با مسكو سروكار دارند. اين مسئله ممكن است به نتايج متفاوتي بينجامد.

مسلمانان خارج از خاورميانه
صدها ميليون مسلمان نيز در جنوب و جنوب شرقي آسيا هستند، ولي محدوديت جا و ناآگاهي نسبي من از اين سرزمين‌ها باعث مي‌شود تنها برداشت سطحي و كوتاهي از اتفاقات آنها ارايه دهم. پاكستان، بنگلادش، مالزي و اندونزي همگي بيش‌تر شبيه مصر يا مراكش به نظر مي‌رسند تا سوريه يا عراق، كه اين نويد بخش است. من مي‌گويم كشورهاي جنوب آسيا به يك دليل شبيه كشورهاي خاورميانه يا شمال آفريقا هستند (و نه برعكس) براي مثال، در اندونزي، تقريبا به اندازه‌ي كل جهان عرب مسلمان وجود دارد، ولي جهت نفوذ، از جهان عرب به اندونزي است. سرزمين‌هاي مركزي تاريخي اسلام تا اين جا بر جهان اسلام نفوذ داشته‌اند، چنان كه مناطق پيراموني به ندرت به آن رسيده‌اند البته (اگر رسيده باشند.) شايد به دليل تعداد زياد مسلمانان جنوب و جنوب شرقي آسيا و اهميت روز افزون جوامع اسلامي در غرب، اين مسئله تغيير كند.
گروه نسبتا كوچك ديگري از مسلمانان، كه اهميت زيادي دارند، وابستگاني به اسلام هستند كه به كشورهاي غير مسلمان در غرب اروپا و امريكاي شمالي مهاجرت كرده‌اند. اين گروه‌ها بي‌نهايت مهم‌اند، نه خيلي به دليل اتفاقاتي كه در كشورهاي كنوني‌شان مي‌افتد، بلكه به دليل تاثيري كه بر كشورهاي اصلي‌شان دارند، البته اقليت‌هاي مسلمان هم مجموعه‌ي كوچكي هستند. اقليت مسلمان هندوستان (برابر با يازده درصد از كل جمعيتش)، بسيار بيش‌تر از بقيه، بزرگ‌ترين كانون تجمع مسلمانان در يك كشور غير مسلمان است. در واقع، تنها دو كشور ديگر (اندونزي و بنگلادش) داراي مسلمان بيش‌تري در داخل مرزهاي خودشان هستند. در خاورميانه، اقليت مسلمان عظيمي در [اسرائيل] وجود دارد. اتيوپي، كشوري مسيحي است كه سابقه‌ي تاريخ كليساهايش به دوران حواريون باز مي‌گردد و داراي اقليت مسلمان زيادي است و كشورهاي زياد ديگري در زير صحراي آفريقا، اغلب مسلمان بوده، يا اقليت مسلمان بزرگي دارند.
هم چنين اقليت‌هاي قديمي مسلماني در اروپا، كشورهاي بالكان و مهم‌تر از همه در خود فدراسيون روسيه وجود دارند كه شايد پانزده درصد از مسلمانان كنوني را تشكيل دهند.
هم چون [امام] خميني در ميان جامعه‌ي تبعيدي ايرانيان در دهه‌ي ١٩٧٠، برخي از گروه‌هاي سياسي‌اي كه به ميان جوامع مسلمان جديد اروپا و امريكاي شمالي مي‌روند مي‌كوشند تا براي مبارزه عليه كساني كه در وطن قدرت را به دست دارند، طلب حمايت كنند، براي مثال جنبش جدايي خواه كُردهاي تركيه در ميان جمعيت كُرد آلمان، بسيار فعالند. جنبش بنيادگراي اسلامي شمال آفريقا پول جمع مي‌كند، سلاح مي‌خرد و در فرانسه سازمان دهي مي‌شود؛ اكنون از جنبش‌هاي گوناگوني در ايلات متحده نيز به همين منوال استفاده مي‌شود.
بايد متذكر شد كه بيش‌تر مهاجران مسلمان غرب اروپا و امريكاي شمالي هيچ علاقه‌اي به جنبش‌هاي افراط گرا يا انقلابي ندارند. برعكس، اين مهاجران روز به روز بيش‌تر (گاه به عنوان شهروند) در فرآيندهاي دموكراتيك جوامع اقتباسي خود مشاركت مي‌كنند، حال آن كه با كشورهاي اصلي‌شان در تماس باقي مي‌مانند. اين نظر كه اين شكل‌گيري اين اشخاص با تجربه‌اي از مردم سالاري است، مي‌تواند يكي از مهم‌ترين عوامل شكل دهنده به آينده‌ي سياسي جهان اسلام باشد.

دين و حكومت
همان طور كه ذكر آن رفت، از همان آغاز در اسلام نفوذ متقابل و تقريبا يكسانِ مكتب و قدرت يا دين و حكومت وجود داشته است: محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نه تنها يك پيامبر، بلكه يك حاكم بود. از اين نظر اسلام شبيه يهوديت عهد عتيق است و كاملاً با مسيحيت فرق دارد. تكرار مي‌كنم، مسيحيت در آغاز با آزار و اذيت رسمي همراه بود و تا قرن‌ها آن را تحمل كرد. حتي پس از اين كه در سده چهارم در زمان امپراتور كنستانتين دين رسمي روم شد، بين قدرت‌هاي معنوي و دنيوي تمايز وجود داشت. از آن زمان به بعد، تمام ممالك مسيحي بدون استثنا بين تاج و تخت و محراب، و كليسا و حكومت تمايز قايل شده‌اند. شايد دو قدرت، مثلاً در زمان حكومت سزار ـ پاپيِ امپراتوري بيزانس، كاملاً به هم نزديك بوده باشند، يا شايد هم از هم جدا بوده باشند؛ شايد هماهنگ كاركرده باشند يا شايد درگير شده باشند؛ شايد يكي مدتي بر ديگري غلبه كرده باشد و ديگري جايگزين آن شده باشد، ولي اين دوگانگي، مطابق با تمايز قدرت سلطنت (Imperium) و قدرت روحانيت (Sacerdotium) در روم مسيحي حفظ شده است.
اسلام در شكل سنتي‌اش معادلي سازماني نداشته است. هيچ روحانيت يا سلسله مراتب روحاني به معناي مسيحي كلمه، و هيچ سازمان دهي كشيشي‌اي وجود نداشته است. مسجد يك بنا است، نه يك نهاد به معنايي كه كليسا است. دست كم اين مسئله تا تقريبا اين اواخر بدين منوال بوده است.
تمدن اسلامي سرمايه‌اي از ادبيات كلامي، فلسفي و فقهي را عملاً در مورد تمام جنبه‌هاي حكومتي، قواي آن و كاركردهايش به وجود آورده است. آنچه خيلي راجع به آن صحبت نشده است، تفاوت ميان قدرت‌هاي ديني و دنيايي است. كلمات «غير ديني» (سكولار) و «دين گريزي» (سكولاريسم) در زبان‌هاي امروزين اسلامي يا وام واژه‌اند يا نو واژه. هنوز هيچ معادلي براي واژه‌هاي «Layman» (لباس شخصي، غير روحاني) و «Laity» (شخصي‌گري) وجود ندارد. فقها و ديگر نويسندگان مسلمان مدت‌ها است كه در باب سياست، بين حكومت و دين، و بين امور اين دنيا و امور آن دنيا، تمايز قايل شده‌اند، ولي دين به هيچ وجه با دوگانگي جفت واژه‌هاي غربي‌اي مانند «Spiritual» (معنوي) و «Temporal» (دنيوي)، «Lay» (غير روحاني) و «Ecclesiastical» (روحاني) مطابقت ندارد. به لحاظ مفهومي، اين دوگانگي به سادگي به وجود نيامده است. اكنون به وجود آمده است و شايد مسلمانان، با مبتلا شدن به بيماري مسيحيت، علاجي مسيحي را در نظر گرفته باشند؛ يعني جدايي دين از حكومت.
البته به خوبي مي‌دانم كه اصلاحات مرحله‌اي از تكامل مسيحيت و روشنگري مرحله‌اي از تاريخ اروپا بوده است نمي‌خواهم بگويم كه مي‌توان گذشته‌ي غرب را به نوعي به آينده‌ي اسلام پيوند زد. هيچ دليل وجود ندارد كه توضيح دهد چرا مي‌توان يا بايد از مسلمانان انتظار داشت دقيقا از همين الگو پيروي كنند. اگر با آن مبارزه كنند، مجبور خواهند شد به شيوه‌ي خود با آن مقابله كنند. تا كنون، نشانه‌ي چنداني دال بر تمايل آنها به پيروي از آن وجود نداشته است، ولي مي‌توان اميدوار بود.
تركيه به تنهايي رسما جدايي دين و سياست را به اجرا درآورده است. قانون اساسي و قوانينش بيان مي‌كنند كه جمهوري غير ديني است، اما از بسياري جنبه‌هاي عملي، اسلام هم چنان عاملي مهم و در واقع رو به رشد در حكومت و تعبير ترك‌ها از هويت‌شان باقي مانده است.
طبق قاعده، تغيير تدريجي و بدون اجبار بهتر است تا تغيير ناگهاني و يك باره. مردم سالاري مثل آفرودويت از كف دريا متولد نمي‌شود، بلكه اين امر با مراحل كُندي همراه است. به همين دليل به نظر مي‌رسد جاهايي مثل مصر و اردن ـ كه در آنها تكامل در جهتي كاملاً دموكراتيك بوده است ـ بهترين دورنما را ارايه مي‌دهند. در عراق و سوريه، بعيد است سرنگوني ديكتاتورهاي كنوني، بلافاصله منجر به يك مردم سالاري عملي شود. تغيير بعدي رژيم اين كشورها، احتمالاً فقط ايجاد ديكتاتوري‌هايي خواهد بود كه كم‌تر ستم مي‌كنند، و ممكن است بعدا به فرد سالاري‌هاي اصلاح گرايي به سبك مصر يا اردن تبديل شوند. اگر چه اين‌ها نيز مردم سالاري نيستند، اما به هر حال گام بزرگي در راه مردم سالاري است.
جاهايي كه بهترين دورنماي مردم سالاري را دارند، جاهايي هستند كه در آنها روند تغيير تدريجي در جهت داشتن نهادهاي آزادتر به چشم مي‌خورد. معمولاً مردم سالاري از حركت به سوي آزادي نشئت مي‌گيرد. مطمئنا مردم سالاري‌هاي آزادي‌خواهانه‌ي غرب به يك باره به وجود نيامده‌اند. كافي است فقط به تاريخ برده‌داري در ايالات متحده يا نداشتن حق رأي زنان در بيش‌تر كشورهاي غربي فكر كنيم تا دريابيم كه حتي تحت شرايط مطلوب نيز پيشرفت دموكراتيك، زمان و تلاش مي‌برد و در واقع ممكن است سخت به دست آيد.
قدرت‌هاي امپرياليستي، بيش‌تر ممالك اسلامي را از داشتن حاكميت محروم ساختند. از اين رو اين كشورها در درجه اول خواهان استقلال بوده‌اند. سلطه‌ي بيگانگان با ظلم و ستم يكي دانسته مي‌شد و مي‌بايست با هر وسيله‌ي ممكني پايان مي‌يافت، ولي ستم براي مردم معاني متفاوتي دارد. در نظام سنتيِ اسلام، عكسِ ستم عدالت است؛ در تفكرِ سياسي غرب، عكسِ ستم، آزادي است. در روزگار كنوني، اغلب كشورهاي اسلامي مي‌دانند با اين كه استقلال يافته‌اند، نه از عدالت برخوردارند و نه از آزادي. برخي هستند ـ و شايد به زودي تعداد بيشتري خواهند بود كه مردم سالاري را مطمئن‌ترين راه براي به دست آوردن هر دوي آنها خواهند ديد.

پي نوشت
١. برنارد لوئيس، استاد (ممتاز) مطالعات خاور دور در دانشگاه پرينستون. وي پيش‌تر استاد تاريخ دانشگاه لندن بود و مؤلف كتاب‌هاي زيادي است، از جمله: زبان سياسي اسلام (١٩٨٨) و اعراب در تاريخ (١٩٦٠) مقاله‌ي كنوني برگرفته از سخنان وي در ١٣ اكتبر ١٩٩٥ در گردهمايي بين المللي مطالعات دموكراتيك در واشنگتن است.
٢. جالب اين جا است كه به نظر مي‌رسد واقعا واژه‌ي «شهروند» كمابيش به عنوان معادلي براي «Citizen» است